سلام دوستاناین روزا به وبلاگ هر کی سر می زنم صحبت از هجر ، فراغ ، غــم و ختم کلام بی وفایی ست..این شعر تقدیم به همه ی شما مهربانان که به اینجا سر می زنیدو اینو بدونید که" آرزو "تک تک شما را دوست دارد...
شاید اولین بار کنار باغ های معلق بابل تو را دیدم
ولی ، نه
شاید خیلی پیشتر ، زمانی که رقص شکار می کردی و من تصویر شکارت را بر
دیواره غارها حک می کردم.
چه شب ها که در برابر آمون زانو زدم .. خالصانه با همه وجود تو را خواستم..
آن زمان که گلادیاتوری مغلوب شدی ،
آن که در میان هلهله جمع جان باخت ... من بودم ...
به یاد داری زمانی را که برای ساختن دیوار چین سنگ بر دوش می کشیدی ؟
آن که پشتش از رنج " تو " خمید ... من بودم .......
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:9  توسط AREZO
|
حالا که آب
از سر ثانیه ها گذشته است
چه فرق می کند
بر نیمکت سیمانی پارک
خواب حوصله و تبسم ببینم
یا رهسپار شوم
به دهکده ایی متروک
در آن سوی جاده های نقره فام
بقچه خیس عمرم
پر از خاطره های بی تکرار است
و تنهایی
تنها خاطره ی تکراری
می مانم.........
می روم ...........
دیگر مهم نیست ..
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:21  توسط AREZO
|
سلام به همه ی دوستان ..
از سخت جانی آدمیزاد در شگفتم !
از حس تهوع دیروز با آن ابرهای لجباز قرمز عجالتا خبری نیست ..
باز در حال ساییدن دستها برای گشودن دری هستم که نمی دانم
اگر هم باز شود ، رو به جهنمی دیگر است ؟؟؟؟؟؟؟
بگذریم ;
از احوالات سرگردانی این موشک معلق مانده همین بس که
پس از 3 سال خدمت به آموزش و پرورش ، جهت ادامه
تحصیلات عالیه ،فقط می داند که دلش با این وزراتخانه نیست..
غیر از این سازمان مذکور همه ی گزینه ها روی میز است..
و اما حادثه :
دیروز موقع برگشت از این سازمان لعنتی خانمی مسن
وسط خیابان زانوی پای راستش قفل کرد و نقش بر زمین شد...
من ، وحشت ، بهت ، ترمز و صدای قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
هدایت ماشین به سمت جدول ، واژگون شدن چارچرخ لبو فروش....
صدای " یا الله " مرد لبو فروش..........
اضطراب ،دویدن بطرف زن ،
و باز صدای فریاد مرد لبو فروش خطاب به ماشین ها :
" نگه دارید ............ اینجا آدمی جان می دهد "
جمله اش به دل نشست " آدمی جان می دهد "
زن را به بیمارستان رساندم ، فقط ترسیده بود !! همین
و حال من مانده ام با :
* حرف های تلخ زنی که پسرش در زندان اوین بود
و بدتر از من در این دنیا نبود....
* مرد لبو فروش آذری زبانی که هیچ خسارتی را از من قبول نکرد
شماره ام را برایش روی تکه کاغذی نوشتم ، آب لبویی که از چرخش
سرازیر بود قرمزش کرد.... و او رفت...
***********************************
خدا کند مرد لبو فروش به من زنگ بزند
و گرنه من می مانم و خدایی
که باید پاسخ دهد.......
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 21:22  توسط AREZO
|
می مانم در هزار توی تنهایی خویش ، طوریکه هیچکس نبیندم
از بدو تولد اسارت را تجربه کردم ـــ بر خلاف نام رویایی ام...
اولین چیزی که در کودکی توجه ام را جلب کرد دستان
" راست " و " چپ " ــ م
بودند که چه اندازه با هم فرق دارند...
بعضی از دوست نمایان از اینکه چپ دستم مرا به تمسخر می گیرند
و هیچ نمی دانند که باید واقعیت را پذیرفت و حقیقت را درک کرد.
آنها تنها به منافع خویش می اندیشند و بس..
در تمام زندگی ام یک دوست صمیمی داشتم که مدتهاست گم اش کرده ام..
شما اگر او را دیدید حتما به او بگویید :
" آزادی ! بسیار دلتنگش است " نامش " صداقت "است
**********
خدا کند صادق مانده باشد ....
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:1  توسط AREZO
|
بر لحاف فلک افتاده شکاف
پنبه می بارد از این کهنه لحاف
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:4  توسط AREZO
تقدیم به همه ی آقا زاده های کشورمون ...
آرام
آن تن لش را تکان می دهد
و از رختخوابی که بوی تند خواب های نفرین شده اش
مشام را می آزارد ، کنده می شود
از کوچه که می گذرد بوی گند اسکناس و اختلاس
رد عبورش را نشان می دهد
دست های جن زده اش را به طرف هر گلی که دراز می کند
باید فاتحه اش را خواند
بیچاره
کارش به جایی رسیده که ماه را هم خریده است
و برای دیدن آن خداتومان از مردم پول می گیرد
اما برای اینکه صد تومان کمتر پول میوه بدهد
از قیطریه تا رباط کریم را پیاده می رود
آن قدر پول چاپیده است که یکجا می تواند
حوزه خلیج فارس را با همه ی شیخ نشین ها و شاهزاده هایش
بخرد و آب از آب تکان نخورد
همه ثروت " شهرام جزایری " پول یک انگشتری الماس اوست
که در یک مناقصه ایتالیایی برنده شده است
با این حال
وقتی او را در صف نماز ببینی که شکمش از لای دکمه های
پیراهنش بیرون زده است دلت به حالش می سوزد
و دعا می کنی ، هر چه زودتر کمیته امداد به داد او برسد !
از روزی که یک کلمن به جبهه اهداء کرده است
از همه ی ملت طلبکار است
و انتظار دارد که همه از ایثار گری هایش تمجید کنند
******
چقدر هوای اینجا مه گرفته است
بوی گند اسکناس
کوچه را برداشته است ...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:3  توسط AREZO
|
سلام
به صفحه مانیتور خیره نگاه می کنم
هیچ حرفی به ذهنم نمی رسد برای گفتن .. جز اینکه یادم باشد
که حرف هایی است برای گفتن
میخواستم خبرتان کنم دوستان.... اما نتوانستم.... نمیدانم چرا....
بر من خرده مگیرید ...
تقدیم به همه ی شهیدان و پاشا :
پوتین های ترکش خورده اش در فکه جا مانده اند
چفیه اش بر مانع خورشیدی اروند
یکی زمان را کمی به عقب هل بدهد
کوسه ها رحم ندارند
" محمد پاشا " را از آب بیرون بکشید
* * *
یکی زمان را به عقب هل بدهد
بچه های جبهه صالح مشطط درگیرند
زخمی های تشنه
قمقمه های خالی
از در و دیوار خمپاره می چکد
به جای آب
یکی کمک کند زمان را به عقب برگردانیم
شاید بتوانیم
شهدایی را که در جزیره مانده اند
به عقب بیاوریم
یک نفر به زخمی های خیابان چهل متری خرمشهر
بی سیم بزند :
مقاومت کنید !......... همین الان نیروهای کمکی می رسد..
شاید اگر میدان ونک
میدان الله خرمشهر بود
کسی به داد دست های تاول زده برادرم می رسید...
* * *
زمان به عقب برنمی گردد
اما اگر گذارتان به فکه افتاد
به پوتین های ترکش خورده " محمد پاشا " سلام برسانید...
راستی ! حال من خوب است ........... اما تو باور نکن !
دیگر عرضی ندارم ...
در پناه باران !
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:15  توسط AREZO
|